|
راه خدا وراه هوا فرشید و محمد همبازی هم در محله پایین شهر بودند صبح را باهم شروع می کردند و روز را باهم به پایان می بردند.تا اینکه باهم خدمت رفتند و آمدند و دیگه وقت کار بود نه بازی .اینجا هر دو سر یک دو راهی رسیدند که محمد راه گرم و شلوغ کویر را گرفت ولی فرشید قصد گذشتن از آب را داشت آخه هم نزدیکتر وهم باکلاستر بود هر چند که کسی هم توی آن مسیر نبود آخه همه از آن مسیرمی ترسیدند ولی گوش فرشید بدهکار نبود. راه محمد را مسیر سختی می دید،که تازه درآمد و سود خیلی هم نداشت امّا خوبیش این بود که آخرش معلوم است. چند صباحی گذشت وآنها هم دیگر را ندیدند ا»مردم این گونه می گفتند که دیدید عاقبت فرشید به لجن و باتلاق بر خورد کرد و فهمید که پول حرام وخلاف به جایی نمی رسد شاید کارش خیلی سود آور بود اما عاقبت بدی داشت ولی محمد کمی که رفت با عنایت خدا وضعش بهتر شده بود و الان چند کارگر داشت و وضع خوبی داشت؛ مردم می گفتند این عاقبت خدا پرستی است و آن عاقبت هوا پرستی است کاش ماهم راه خدا را بیشتر میرفتیم تا راه...برچسبها: راه خدا وراه هوا
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:59  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
لطف بیجا فرزاد و مهدی دو رفیق بازی گوش بودند وهم بازی هم . یک روزکه داشتند بازی می کردند زنگ همسایه را زدند و فرار کردند ،همسایه فهمید و به پدر آنها شکایت کرد.پدر مهدی او را بوسید و با محبت نصیحت کرد ویک شکلات بهش داد ولی پدر فرزاد از بس فرزاد را دوست داشت!!! چیزی بهش نگفت،فرزاد می گفت :بابای من چیزی بهم نگفت بیا بازهم باهم بازی کنیم، چند بار دیگر هم، آندو زنگ همسایه را زدند یکبارهم پدر مهدی فهمید وجلوی فرزاد یک سیلی مهدی را زد امّا دیگه مهدی اذیت نکرد ولی همیشه به فرزاد به خاطر پدر خوبش حسادت می کرد و از دست باباش ناراحت بود. فرزاد از آن محله رفت چند سال بعد... به آقای قاضی که پشت میز باخودکار در دست نشسته بود وعینکش را به چشم زده بود یک پرونده دادند و شاکی و متهم را حاضر کردند.امّا وقتی آقای قاضی اسم متهم را خواند دید اسم وعکسش آشناست بعد که متهم را دید با کمال تعجب فهمید سیلی باباش چقدرارزش داشته که انرا اینجا رساند وقاضی کرد و لطف بیجای پدر فرزاد آنرا اینطور متهم به سرقت و .. آری گاهی یک سیلی از بوسه بهتر است... برچسبها: لطف بیجا
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:58  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
یک ندبه جمعه تنها بوی بهار،شکوفه هاوگرم شدن هوا دال بر نزدیکی عید بود .احسان هم برای خریدن یک رسید وارد کتابفروشی محله شد. آقا یک سرسیدسال جدید بما بده که مرتبط با امام حسین یا امام زمان باشد. چند دقیقه بعد دو تا سررسید واسش کذاشتن روی میز و احمد یک گوشه عینکش را زد و اونا را برگ زد.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدا زد آقا آقا اینکه بنام امام حسین است جز دهه محرم چیزی دیگه ای مرتبط با سید الشهدا ندارد و دومی هم که جز جمعه ها چند تا مطلب بیشتر ندارد.نه آقا اینها را نمی خواهم. آقا فروشنده که چند تا کتاب دستش بود ؛از زیر عینکش نگاهی کردو گفت:چطور ماشیعیان با عزاداری دهه محرم وندبه صبح جمعه ادعای شیعه بودن امام حسین وامام زمان داریم ولی اینا نمی تونند!!!! برچسبها: یک ندبه جمعه تنها
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:57  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
محبت چند روزه احمد نزدیک عید بود که واسه خریدن یک سرسید به کتابفروشی محله رفت. به فروشنده گفت: آقا یک سرسید مرتبط با امام حسین یا امام زمان و انتظار بهم بدید .چند دقیقه بعد دو تا سرسید واسه احمد فروشنده آورد احمد کنار مغازه هر کدام را نگاه اجمالی کرد و گفت: آقا اینا چیه !اینها اون چیزی که من می خواستم نیست ! فروشنده: چرا ؟ احمد: آخه این که مال امام حسین هست فقط ده روز اول محرم را واسه امام گذاشته و توضیح داده و اون که مال امام زمان هست فقط ایام جمعه را ،نه من اینها را نمی خواهم فروشنده با صدای خسته ا ش گفت : چطور ما که سالی ده روز یاد امام حسین هستیم حسینی هستیم و فقط جمعه ها یاد مولا هستیم مهدوی هستیم ولی اینا.... کاش بیشتراز دهه محرم وجمعه ها یاد ائمه بودیم... برچسبها: محبت چند روزه
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:56  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
ظلم با قصد خیرو غربت عروسی آقا اسلان شده بود و هر کسی یک جوری زحمت می کشیدسر گرم بر پایی جلسه بودندوبه هم تبریک می گفتند. کم کم همه مهمانان هم وارد شدند ؛رییس و مدیر کل شرکت آقا اسلان هم آمدند. جشن خوبی بود و همه چیز خوب پیش می رفت که هف هشتا از جوانهای محله که رفیق شاه داماد بودند آمدند هنوز چایی نخورده و عرق خشک نکرده هر کدامشون ترقه ها را آماده کردند و یک آتش بازی حسابی راه انداختند کسی انتظار این کارها را نداشت و فکر نمی کرد حتی خود آقا اسلان کاش همین بود؛ولی یکی از ترقه ها به پرده اتاق مهمانان گرفت و یکی به چشم تک پسر مدیر کل همه با ناراحتی رفتند .و مدیر هم بچه را به بیماستان برد.کلاَ همه جا دود و سیاهی بود و همه فرار کردند جز اسلان و رفقایش... بچه ها گفتند: آقا اسلان ما قصد خیر داشتیم آری اونا راست می گفتند ولی مجلس از بین رفت و آن شد که شد... کاش ما خوبی کردند را یاد می گرفتیم و ملاک فقط دل خودمان نبود....برچسبها: ظلم با قصد خیرو غربت
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:56  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
گلایه گلی از خورشید روزی گلی رو به خورشید کرد وبا حالت گلایه گفت: تو اصلا به من نمی تابی و به من نگاه نمی کنی . تو همیشه هوای بزرگتر ها را داری و با آنها یی. خورشید با رأفت به او نگاه کرد و گفت:گلم تو کجایی ؟چرا از من فراری هستی ؟تو چرا خود را زیر درختان پنهان کرده ای؟من همیشه رو به تو می کنم و به سوی تو نگاه میکنم و نور می فرستم امّا تو خود را پنهان کرده ای ونورو لطف من به تو نمی رسد من به همه نور می دهم اما کسی بیشتر بهره می برد که بیشتر رو به من کند وگرنه لطف من عالم گیر هست،تو خودت را پنهان کرده ای... آری اگر مابیشتر رو به حق می کردیم.....برچسبها: گلایه گلی از خورشید
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 18:55  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
کلام گل و آفتابگردان
گلی پژمرده و بی رمق که زیر سایه لَم داده بود، رو به آفتابگردان کرد و گفت : عجب رشدی!خوب بزرگ شده ای!خوب قد کشیده ای! خورشید هوای تو را دارد و اصلا ما را حساب نمی کند، مارا نگاه هم نمی کند . آفتابگردان نگاهی رو به پایین پر مهر کرد و گفت :اصلا این طور نیست، آفتاب به همه یک جور می تابد و عدالت آفتاب شهره است.من از همان صبح که آفتاب می خواهد بیاید رو به او می کنم تا بتوانم از اولین نور خورشید استفاده کنم و بهره ببرم و تا غروبِ آفتاب رویم به او است و کمال بهره را می برم.امَا تو زیر آن درخت تنومند راحت خوابیده ای و منتظری دستی از آستان غیب کمکت کند ،تو خودت رو به خورشید نمی کنی وگرنه کمکت می کرد و تو هم رشد می کردی پس تقصیر خودت است. نابرده رنج گنج میسر نمی شود مزد آن گرفت که جان برادر کار کرد ....ماهم اگر بیشتر یاد حق بودیم....برچسبها: رنج و مزد صبر ان
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:41  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
تأخیر استاد ساعت هنوز 14نشده بود که زمزمه نیامدن استاد بلند شد اونهم توسط بچه شیطون کلاس بابک.شیطنت شروع شد.که علی رو به همه گفت:بابا هنوز موقع آمدشون نشده. بازهم بازی ادامه پیدا کرد تا ساعت از14گذشت .وکلاس از حالت خود خارج شد یکی روی میزاستاد رفته بود ؛یکی جای استاد نشسته بود،یکی بالا می پرید، یکی می دوید.که نادر وبابک گفتند :دیدید گفتیم استاد نمی آید ،ما که رفتیم خونه،و واقعاَ بی خیال استاد کیف رابرداشتند وراه خونه را در پی گرفتند ،بقیه بچه هاهم روی صندلی ها نشستند چون علی مبصر کلاس سفارش کرد که همه آرام باشند و استاد می آید.انگار نه انگار باز هم شروع به بازی واذیت همدیگر کردند.امّا علی کتاب را باز کرده بود وقلم در دست آماده تدریس استاد بود که می آید وگاهی هم سری به سالن می زد و از حضور استاد اطلاعی کسب می کردکه ناگهان با کمی تأخیر استاد آمد در حالی که نادرو بابک رادیده بود که در حال فرار بودند و بچه ها را که فقط جسمی در کلاس داشتند وهیچ کس مشقهای خود را ننوشته بود با اینکه وقت زیادی داشتند اما استاد با گرمای خاصی علی را در بغل گرفت که در غیاب او کارها را انجام داده بود وآگاهانه و با انجام تکالیف منتظر بوده برچسبها: ما انتظار یار
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:40  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
شکایت بی جا
گرمای آفتاب همه را به سوی سایه روانه می کرد.امّادر این گرما مردی سوار بر شتر آب بر صورت می ریخت واسراف می کردوآب را نثار کویر می کرد و طی مسیر می کرد.کمی جلوتر از شتر پیاده شد کوزه آب رابرداشت وبالای سر برد امّا امان از یک قطره آب.با عصبانیت کوزه رابر زمین نهاد و شروع کرد از خدا شکایت کردن!خدایا چرا من؟چرا بی آبی؟این گرماومن!؟خدایا چرا لطفی نمی کنی!مگر من چه کرده ام! وخدا را مقصر اسراف خود می دانست و با لگد بر کوزه بی آب زد که ناگاه همه آب کوزه بر زمین کویر ریخت و کویر آبی نوش جان کرد.ولی او مات ومبهوت مانده بود... کمی بعد خدا بارانی فرستاد ولی او ظرفی نداشت که آب نگه دارد...
خدا را مقصر اعمال خود نکنیم وبا عصبانیت کار خودرا خرابتر نکنیم برچسبها: لطف خدا, شکایت بی جا
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:39  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
غرور بی جا؛فریب دنیا نادر بچه شیطونی بود که جز اذیت در خانه ومدرسه کاری بلد نبود.یک روز باباش که خیلی دوسش داشت یک جایزه خرید و داد آقا معلم که بهش بدهسر کلاس . شاید خوب بشه .امّا وقتی اون سر کلاس جایزه گرفته دیگه غیر از اذیت بچه ها را توی مدرسه و خواهرش را توی خونه سرزنش می کرد که من شاگرد اول کلاسم و درس خونمو جایزه حقم بوده ولی شما ... قصه خیلی از ما آدمها سر گذشت همین نادر است که غرور اونو گرفته بود و فکر می کرد اینها حقش است.! برچسبها: جهالت وغرور
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:39  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
|