|
تأخیر استاد ساعت هنوز 14نشده بود که زمزمه نیامدن استاد بلند شد اونهم توسط بچه شیطون کلاس بابک.شیطنت شروع شد.که علی رو به همه گفت:بابا هنوز موقع آمدشون نشده. بازهم بازی ادامه پیدا کرد تا ساعت از14گذشت .وکلاس از حالت خود خارج شد یکی روی میزاستاد رفته بود ؛یکی جای استاد نشسته بود،یکی بالا می پرید، یکی می دوید.که نادر وبابک گفتند :دیدید گفتیم استاد نمی آید ،ما که رفتیم خونه،و واقعاَ بی خیال استاد کیف رابرداشتند وراه خونه را در پی گرفتند ،بقیه بچه هاهم روی صندلی ها نشستند چون علی مبصر کلاس سفارش کرد که همه آرام باشند و استاد می آید.انگار نه انگار باز هم شروع به بازی واذیت همدیگر کردند.امّا علی کتاب را باز کرده بود وقلم در دست آماده تدریس استاد بود که می آید وگاهی هم سری به سالن می زد و از حضور استاد اطلاعی کسب می کردکه ناگهان با کمی تأخیر استاد آمد در حالی که نادرو بابک رادیده بود که در حال فرار بودند و بچه ها را که فقط جسمی در کلاس داشتند وهیچ کس مشقهای خود را ننوشته بود با اینکه وقت زیادی داشتند اما استاد با گرمای خاصی علی را در بغل گرفت که در غیاب او کارها را انجام داده بود وآگاهانه و با انجام تکالیف منتظر بوده برچسبها: ما انتظار یار
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:40  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
|