|
دروغ اول تلفن زنگ زد. زینگ زینگ زینگ ... مجید کتاب فارسی را رها کرد وتلفن را برداشت. الو الو بفرمایید مجید جان بابات هست ؟گوشی را بهش بده دستت درد نکنه پسرم امّا بابا از آنطرف با دوتا دست اشاره می کرد بگو نیست نیست رفته بیرون... مجید نمی دونست چی بگه مات مونده بوده، دست وپاش را گم کرده بود گفت:عمو عمو بابام می گه نیستم رفتم بیرون بیرون خونه... آره آدم ذاتا با دروغ مخالف است امّا بزرگترها بچه ها را می کنند چوپان دروغگو افشین کلک و بهزاد حیله و... برچسبها: آموزش دروغ
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:38  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
تغییر بی دلیل در حالی که من تازه از مسجد می آمدم بیرون فرزین را توی کوچه دیدم.خیلی خوشحال شدیم ودو تایی همدیگر را توی بغل گرفتیم. آخه اون دوست دوران دبستان من بود که با سفر پدرش به تهران رفته بود.راستش را بخوایید اول اون را نشناختم چون خیلی فرق کرده بود مدل موهاش تیفوسی بود با یال وکوپال گره زده؛ وعینک زایس زده بود؛یک صلیب هم به گردنش ؛کرم ضد آفتاب دکترژیلا زده بود و ادکلن تگزاس، یک حلقه طلا و یک مچ بند عجیب به دستش ؛ زیر ابرو هاش را ...!شلوارتنگ با کفش...آنقدر فرق کرده بود که شاید جز من کسی توی محله اون را نشناخت.پرسید کجا بودی ؟گفتم :مسجدی که با هم تکبیرها را می گفتیم و... گفت یک سوال بپرسم ناراحت نمی شی؟ گفتم :بگو امّا معلوم بود از اون سوالات است که گفت:یک دلیل حسابی واسه نماز خوندن بیار؟ تعجب کردم نه از سوالش از اینکه اینها را غرب بی دلیل پذیرفته اما از دین دلیل می خواهد!!!برچسبها: تبعیت بی جون و چرا
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:37  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
تحمل خلاف علی صبح زود آماده شده بود تعطیلات آخر هفته را پیش خانواده باشد به ایستگاه نرسیده بود که یک ماشین جلوش وایساد -داداش ما میریم کرج می خای بیا -دستون درد نکنه متشکرم،سوار شدخوشحالی اون بیشتر شد وقتی دید که2تا از همکلاسی دانشگاهش با اون همسفراند. چیزی نگذشت که دو نفر جلو آهنگ گذاشتند ومشغول حرف زدن شدند ولی علی خودش را می خورد تازه متوجه شد که سرعت زیاده و راننده سبقت غیر مجاز می گیره و... علی گفت: آقا آقا آقا من همین جا پیاده می شوم. -چرا؟هنوزکه نرسیدیم!.خوشت نیومد بفرما و زد کنار! - آقا کمی بیشتر دقت کن؛خدایی نکرده مشکلی پیش میادا. چند دقیقه بعدعلی سوار یک ماشین دیگه شد ودلش واسه رفقاش که با اون موافق بودند امّا تحمل را ترجیح دادند می سوخت که آقای راننده بعد از زدن راهنما زد روی ترمزو کشید کنار! -چیشد ؟چیشد؟؟ بعد با یک نگاه فهمید که ماشینی که ازش پیاده شده بود چپ کرده و همه مرده اند درحالی که اشک می ریخت می گفت :کاش پی حرف رفته بودی آقا کاشکی... برچسبها: اثرات گناه
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:36  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
پدران بد قول سعید کیف سنگین مدرسه را بدوش داشت و در راه می رفت که سها رادید .صدا زد سها سها وایسه ودوان دوان به اورسید. سها چرا دیروز بدقولی کردی؟ چرا نیامدی؟من منتظرت بودم؟بابات بهت نگفته قولی دادی پاش وایسه؟من دیروز توی کوچه نرفتم گفتم تو می ایی... سها:بابا چرا ناراحت شدی دیروز رفته بودم پارک بازیو چرخ وفلک... -بازی!!چرخ وفلک!! -آره بابام چند ماه بود بهم قول داده بود تا دیروز بهش وفا کرد و من را پارک برد!!! سعید مات و مبهوت نگاه میکرد... ما بچه ها را بزرگ می کنیم و آموزش می دهیم برچسبها: داستان پدران بد قول
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:34  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
کودکان با صفا از کنار پنجره به درون کوچه نگاه می کردم. دیدم علی بستنی نیم خورده خود را که کسی نمی خورد به مجید تعارف جدی می کند ومجید هم از لواشک کمی که داشت به علی داد.با هم بازی می کردند که دیدند پیرمردی از یکی از خانه ها بیرون آمد در حالی که می خواهد گونی سنگینی را بر دوش خود بگذار. ولی کمی قدرتش و سنگینی کیسه اجازه کا ر نمی دهد ؛علی بازی را با جمله استوپ استوپ رهاکرد و باهم به کمک پیرمرد رفتند ولی بازهم نشد درحالی که چند جوان درشت هیکل بالای کوچه ایستاده بودند ولی... فهمیدم که ما ذاتاَ مهربانی ولطف را دوست داریم ولی وققتی بزرگ می شویم... برچسبها: مهر کودکانه
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:34  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
ورود ممنوع شنا ممنوع با بچه ها رفتیم اردو که به این تابلو رسیدیم ورود ممنوع شنا ممنوع اما سیروس که غرور جونی اون را گرفته بود گفت: اینا مال بچه سوسولها است. ما که توی اقیانوس هم شنا می کنیم او وارد آب شدو جلو رفت ما منتظر آقا معلم شدیم کمتر از یک چشم بهم زدن شد که دیدم سیروس دارد دست وپا می زند چقدر بد بود کاری نتونستیم بکنیم کاش او را هم غرور نمی گرفت و کنار ما می ماند ساعتی بعد هم جسدش آمد کنار آب... آری دنیا مثل یک دریای عمیق است یا شاید مثل یک باتلاق که کنار اون نوشته اند: لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه شنا ممنوع ورود ممنوع هر که وارد شود اگر دست و پا بزند خفه می شود و اگر هم نزند میمیرد برچسبها: مثل دنیا
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:32  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
دشمنان دوست نما دوستان بی دین مثل بچه های شطرنج باز هستند اول میگوند بیا ،بازی را یاد بگیر؛ بیا من کمکت می کنم یادت میدهم ،بیا... ولی تا یاد گرفتی تو را وارد یک بازی میکنند که آخرش جز کیش و مات تو نیست. ساسان که دیگه هیچی واسه باختن نداشت و عمر و جوانی و زندگی وکار و سلامتی را از دست داده بود و حتی نای ایستادن نداشت و به دیوار گلی تکیه داده بود وآرزوی مرگ میکرد وقتی اینها را بهش گفتم می گفت:جون دوتایی راست میگویی، دفعه های اول رفیقام منو مجانی تو محافل مواد و دود بردند و دادند وکشیدم امّا دفعه های بعد گفتند باید پول بیاری ولو از..... برچسبها: دوستی های شیطانی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:31  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
مثل خورشید باش که اگر خواهی نتابی نتوانی. ü مثل خورشید باش که گرمای وجودت رابه همه دورونزدیک کوچک وبزرگ برسانی. ü مثل خورشید باش که به همه عنایت دارد مگرکسی خودمانع شود. ü مثل خورشید باش که همه را به مقداروسع وجودیشان اکرام می کند. ü مثل خورشید باش حتی با وجود ابروغبارغلیظ لطف خودرا از دیگران دریغ نمی کند. ü مثل خورشید باش که همه برایش یکسانند چه سیاه چه روشن. ü مثل خورشید باش که انان که بتو پشت کنندتابرگردند بی درنگ تو انان راشرمنده ی الطافت میکنی. ü مثل خورشیدباش که مردم بارفتنش به امیددیدنش میخوابند. ü مثل خورشید باش که مردم بابودنش تلاش برای زندگی وبانبودنش درآرامش اند. ü مثل خورشید باش که بدون هیچ چشم داشتی مایه پیشرفت وتکامل دیگران است. ü مثل خورشید باش باصفاومایه ی امیدمردم که زندگی رابااوشروع می کنند. ü مثل خورشید باش که اگرهمه ی مردم سقف برافراشتند یاهمه روبه اوکنند برای اوفرقی نمی کند. ü مثل خورشید باش که خود را برای دیگران می سوزاند ولی به آنان کمک می کند. برچسبها: مثل خورشیدباش
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:29  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
راه خدا و راه هوا فرشید و محمد همبازی هم در محله پایین شهر بودند صبح را باهم شروع می کردند و روز را باهم به پایان می بردند.تا اینکه باهم خدمت رفتند و آمدند و دیگه وقت کار بود نه بازی .اینجا هر دو سر یک دو راهی رسیدند که محمد راه گرم و شلوغ کویر را گرفت ولی فرشید قصد گذشتن از آب را داشت آخه هم نزدیکتر وهم باکلاستر بود هر چند که کسی هم توی آن مسیر نبود آخه همه از آن مسیرمی ترسیدند ولی گوش فرشید بدهکار نبود. راه محمد را مسیر سختی می دید،که تازه درآمد و سود خیلی هم نداشت امّا خوبیش این بود که آخرش معلوم است. چند صباحی گذشت وآنها هم دیگر را ندیدند ا»مردم این گونه می گفتند که دیدید عاقبت فرشید به لجن و باتلاق بر خورد کرد و فهمید که پول حرام وخلاف به جایی نمی رسد شاید کارش خیلی سود آور بود اما عاقبت بدی داشت ولی محمد کمی که رفت با عنایت خدا وضعش بهتر شده بود و الان چند کارگر داشت و وضع خوبی داشت؛ مردم می گفتند این عاقبت خدا پرستی است و آن عاقبت هوا پرستی است کاش ماهم راه خدا را بیشتر میرفتیم تا راه... برچسبها: هدایت وضلالت
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:27  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
لطف بیجا فرزاد و مهدی دو رفیق بازی گوش بودند وهم بازی هم . یک روزکه داشتند بازی می کردند زنگ همسایه را زدند و فرار کردند ،همسایه فهمید و به پدر آنها شکایت کرد.پدر مهدی او را بوسید و با محبت نصیحت کرد ویک شکلات بهش داد ولی پدر فرزاد از بس فرزاد را دوست داشت!!! چیزی بهش نگفت،فرزاد می گفت :بابای من چیزی بهم نگفت بیا بازهم باهم بازی کنیم، چند بار دیگر هم، آندو زنگ همسایه را زدند یکبارهم پدر مهدی فهمید وجلوی فرزاد یک سیلی مهدی را زد امّا دیگه مهدی اذیت نکرد ولی همیشه به فرزاد به خاطر پدر خوبش حسادت می کرد و از دست باباش ناراحت بود. فرزاد از آن محله رفت چند سال بعد... به آقای قاضی که پشت میز باخودکار در دست نشسته بود وعینکش را به چشم زده بود یک پرونده دادند و شاکی و متهم را حاضر کردند.امّا وقتی آقای قاضی اسم متهم را خواند دید اسم وعکسش آشناست بعد که متهم را دید با کمال تعجب فهمید سیلی باباش چقدرارزش داشته که انرا اینجا رساند وقاضی کرد و لطف بیجای پدر فرزاد آنرا اینطور متهم به سرقت و .. آری گاهی یک سیلی از بوسه بهتر است... برچسبها: مهربیجا, چوب استاد
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:26  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
|