|
لطف بیجا فرزاد و مهدی دو رفیق بازی گوش بودند وهم بازی هم . یک روزکه داشتند بازی می کردند زنگ همسایه را زدند و فرار کردند ،همسایه فهمید و به پدر آنها شکایت کرد.پدر مهدی او را بوسید و با محبت نصیحت کرد ویک شکلات بهش داد ولی پدر فرزاد از بس فرزاد را دوست داشت!!! چیزی بهش نگفت،فرزاد می گفت :بابای من چیزی بهم نگفت بیا بازهم باهم بازی کنیم، چند بار دیگر هم، آندو زنگ همسایه را زدند یکبارهم پدر مهدی فهمید وجلوی فرزاد یک سیلی مهدی را زد امّا دیگه مهدی اذیت نکرد ولی همیشه به فرزاد به خاطر پدر خوبش حسادت می کرد و از دست باباش ناراحت بود. فرزاد از آن محله رفت چند سال بعد... به آقای قاضی که پشت میز باخودکار در دست نشسته بود وعینکش را به چشم زده بود یک پرونده دادند و شاکی و متهم را حاضر کردند.امّا وقتی آقای قاضی اسم متهم را خواند دید اسم وعکسش آشناست بعد که متهم را دید با کمال تعجب فهمید سیلی باباش چقدرارزش داشته که انرا اینجا رساند وقاضی کرد و لطف بیجای پدر فرزاد آنرا اینطور متهم به سرقت و .. آری گاهی یک سیلی از بوسه بهتر است... برچسبها: مهربیجا, چوب استاد
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:26  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
|