|
یک ندبه جمعه تنها بوی بهار،شکوفه هاوگرم شدن هوا دال بر نزدیکی عید بود .احسان هم برای خریدن یک رسید وارد کتابفروشی محله شد. آقا یک سرسیدسال جدید بما بده که مرتبط با امام حسین یا امام زمان باشد. چند دقیقه بعد دو تا سررسید واسش کذاشتن روی میز و احمد یک گوشه عینکش را زد و اونا را برگ زد.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدا زد آقا آقا اینکه بنام امام حسین است جز دهه محرم چیزی دیگه ای مرتبط با سید الشهدا ندارد و دومی هم که جز جمعه ها چند تا مطلب بیشتر ندارد.نه آقا اینها را نمی خواهم. آقا فروشنده که چند تا کتاب دستش بود ؛از زیر عینکش نگاهی کردو گفت:چطور ماشیعیان با عزاداری دهه محرم وندبه صبح جمعه ادعای شیعه بودن امام حسین وامام زمان داریم ولی اینا نمی تونند!!!! برچسبها: انتظار کودکانه
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:26  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
محبت چند روزه احمد نزدیک عید بود که واسه خریدن یک سرسید به کتابفروشی محله رفت. به فروشنده گفت: آقا یک سرسید مرتبط با امام حسین یا امام زمان و انتظار بهم بدید .چند دقیقه بعد دو تا سرسید واسه احمد فروشنده آورد احمد کنار مغازه هر کدام را نگاه اجمالی کرد و گفت: آقا اینا چیه !اینها اون چیزی که من می خواستم نیست ! فروشنده: چرا ؟ احمد: آخه این که مال امام حسین هست فقط ده روز اول محرم را واسه امام گذاشته و توضیح داده و اون که مال امام زمان هست فقط ایام جمعه را ،نه من اینها را نمی خواهم فروشنده با صدای خسته ا ش گفت : چطور ما که سالی ده روز یاد امام حسین هستیم حسینی هستیم و فقط جمعه ها یاد مولا هستیم مهدوی هستیم ولی اینا.... کاش بیشتراز دهه محرم وجمعه ها یاد ائمه بودیم...برچسبها: دوستی مدام باید
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:25  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
ظلم با قصد خیرو غربت عروسی آقا اسلان شده بود و هر کسی یک جوری زحمت می کشیدسر گرم بر پایی جلسه بودندوبه هم تبریک می گفتند. کم کم همه مهمانان هم وارد شدند ؛رییس و مدیر کل شرکت آقا اسلان هم آمدند. جشن خوبی بود و همه چیز خوب پیش می رفت که هف هشتا از جوانهای محله که رفیق شاه داماد بودند آمدند هنوز چایی نخورده و عرق خشک نکرده هر کدامشون ترقه ها را آماده کردند و یک آتش بازی حسابی راه انداختند کسی انتظار این کارها را نداشت و فکر نمی کرد حتی خود آقا اسلان کاش همین بود؛ولی یکی از ترقه ها به پرده اتاق مهمانان گرفت و یکی به چشم تک پسر مدیر کل همه با ناراحتی رفتند .و مدیر هم بچه را به بیماستان برد.کلاَ همه جا دود و سیاهی بود و همه فرار کردند جز اسلان و رفقایش... بچه ها گفتند: آقا اسلان ما قصد خیر داشتیم آری اونا راست می گفتند ولی مجلس از بین رفت و آن شد که شد... کاش ما خوبی کردند را یاد می گرفتیم و ملاک فقط دل خودمان نبود.... برچسبها: سیلی با لبخند و قصدخیر
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:23  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
گلایه گلی از خورشید روزی گلی رو به خورشید کرد وبا حالت گلایه گفت: تو اصلا به من نمی تابی و به من نگاه نمی کنی . تو همیشه هوای بزرگتر ها را داری و با آنها یی. خورشید با رأفت به او نگاه کرد و گفت:گلم تو کجایی ؟چرا از من فراری هستی ؟تو چرا خود را زیر درختان پنهان کرده ای؟من همیشه رو به تو می کنم و به سوی تو نگاه میکنم و نور می فرستم امّا تو خود را پنهان کرده ای ونورو لطف من به تو نمی رسد من به همه نور می دهم اما کسی بیشتر بهره می برد که بیشتر رو به من کند وگرنه لطف من عالم گیر هست،تو خودت را پنهان کرده ای... آری اگر مابیشتر رو به حق می کردیم..... برچسبها: دوری از خدا
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:22  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
باید آموخت .... باید اموخت ز خورشید ، که به عالم همه یکسان تابید. باید آموخت ز ماه، تک تنها ماندن تا دم صبح ،پگاه. باید آموخت زشمع ، که فدا شد بر جمع. باید آموخت کرامت از آب،یا که آموخت حفاظت ز امانت از خاک. یا که آموز زکوه استقامت ،پایداری را . یا بیاموز ز رود بخشش جان به حیات دگران. یا که از شاخه پر بار بیاموز فروتن بودن و تواضع را. یا بیاموز ز یک شاخه اشک که کند دایماَ او یاد ز خاک، ز رفاقت از دیروزو کنونی که جدا گشته ز خاک. و تو آموز سرافرازی و سرزیری را از درختی چون سرو. یا بیاموز تو از آینه ها ،بی خبر بودن از عیب آدم ها. و بیاموز ز شمع عیب پوشی و مستوری کار دگران. و جوانمردی را تو بیاموز ز کاج که ز هیزم شکن خویش ،سایه اش را نکند نیزدریغ. و تلاش و کوشش را تو بیاموز زجوی که ز هر کوی وبیابان گذرد تا به دریا رسدو جان گیرد. وبیاموز ز ابر بارش باران به همه پیر وجوان،کوه وبیابان ، برچسبها: تلاش, باید آموخت
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:22  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
محسن ومجید هم بازی هم بودند، یک روز درحالی که توی کوچه باهم گِل بازی می کردندوسرگرم بازی بودند ،محسن گفت:مجید میدونی آدما میتونند دروغ بگن و اصلاَ بد نیست!وبینی آدم دراز نمی شود.! مجید :نه؟ دروغ گو دشمن خداست.امّا محسن گفت :دیروز پدرم در خانه بود ولی پشت تلفن می گفت: الان توی جاده ام فردا که آمدم توی شهر سری بهت می زنم. مجیدبعد از تعجب گفت:محسن جان تو می دونستی آدم میتونه زیر قولش بزند و کار خیلی بدی هم نیست.!؟ محسن باتعجب گفت:نه! مجید:بابای من دیروز قول داد که مرا ببرد پارک امّا نبرد. محسن و مجید به این نتیجه رسیدندکه..... ( آدم می شودهم دروغ بگوید وهم زیر قولش برچسبها: داستان, کودکان یاد می گیرند
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:20  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
خدایا یکی می گفت:
خدایا اینجا فیلم زندگی خسته ام کرده و رمقم را گرفته است یا بزن جلو یا کمی عقب..... اما خدای من من می کویم: خدایا همین جایش خوب است هرچند بر کام و مراد ما نیست اما حتما خوب بوده که تو گذاشته ای. خدا یا ماراضی به انجه فرمان می دهی چون راهی به غیر این نداریم خداااااااااا شکر برچسبها: سخنی با خدایم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 19:49  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
این رسم معشوقی نبود آتش زدی بر پیکرم ،این رسم معشوقی نبود. ای پادشاه کشورم ،این رسم معشوقی نبود. بر جان نهادی تو شرر،تیری زدی بر قلب ما رفتی زپیش ما سفر،این رسم معشوقی نبود. کی رخ نمایان میکنی ماراتو حیران می کنی برحال ما کن یک نظر،این رسم معشوقی نبود. دانم به پیش چشم ما،هستی اگر دوری زما هستی تو ازما بیخبر؟!این رسم معشوقی نبود. میثم آقایی برچسبها: انتظار مهدی موعود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:52  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
بانوی غصه ها کیست زینب پادشاه عالمین کیست زینب نور چشمان حسین کیست زینب زینت نام پدر کیست زینب خواهر خونین جگر کیست زینب دختر بنت الهدی کیست زینب یادگار مصطفی کیست زینب داغدار اهل بیت کیست زینب یادگار اهل بیت از مدینه گشته همراه ولی تا شود یار حسین بن علی گشته همراه عزیزان علی تا شود سالار ایتام ولی می رود تا کوفه تا شام بلا بر کند کاخ یزیدی را زجا می کُند ویران سرای شام را میکند ترویج حق اسلام را باهمان لحن علی واری خویش باهمان اشک و همان زاری خویش می کند سودا به جانم شامیان میبرد او آبرو از شامیان با کلام خویش آتش میزند ریشه ظلم و جنایت می کند عون جعفر را فدایی می کند او فقط کار خدایی می کند تا بگوید ای خداوند کریم تابع بودم بر حسین تو کریم میثم اقایی برچسبها: عقیله عرب و عجم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:51  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
کلام یار فاطمه فرمود به مولا علی غسل نما در دل شب یا علی کن تو کفن در دل شب جسم من دفن نما همسر خود را علی من که شکایت کنم از او بحق پیش خدا و پدرم یا علی راضی از او نیستم ای جان من غاصب حق تو بدین جا علی من که فدایی تو بودم حبیب صبر نما از غم زهرا علی گریه ام از ظلم به احوال توست میروم،هست به دنیا علی! بعد وفاتم چه کسی یار توست؟ میشوی ای خوب تو تنها علی راز بگو بادل شب، محرمم شکوه نما بر لب دریا علی راه مده در حرمم ظالمان تا که بداند هدفم را علی نورِ تو چشمم که بیاید کند قبرِ عزیز تو هویدا علی میثم آقایی برچسبها: زبان حال فاطمه با امیر
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:50  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
|