|
یار غایب عاقبت این غم به پایان میرسد یوسف زهراء به کنعان میرسد هر غریبِ بی کسِ دور از وطن عاقبت روزی به سامان میرسد هر که باشد در پی یاران خود عاقبت روزی به یاران میرسد بلبلِ زندان شده اندر قفس لاجرم روزی به بستان میرسد عاشقی کن ،ناله کن از بی کسی بی شک این ناله به جانان میرسد نامه ای باید نوشت از خون دل بی شک این نامه به سلطان میرسد هر چه می خواهی بپرس از حال دوست از سوی او امر و فرمان میرسد ای که خونین دل شدی از حال دوست از سوی معشوق ،درمان میرسد ای خدا عمری بده تا بنگرم آرزویم کی به امکان میرسد (میثم آقایی سمیرمی) برچسبها: شعر وصال مولا مهدی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 20:49  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
برچسبها: یا امام رئوف ای امام رضا
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 17:1  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
بر چهره دلگشای مهدی صلوات
بر قامت باصفای مهدی صلوات
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 0:5  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
حجاب:حافظ جمال الهی باشیم. حجاب:حساسیت جوان، ایمان باشد. حجاب:حفاظت جان ازبلاست. حجاب:حیا،جمال،ایمان،بینش. عفاف:عشق،فیض،ایمان،فطرت عفاف:عفت، فارق از فساد عفاف فاصله از فاطمه را کم می کند. حجاب یعنی: حیای جوان آسایش بسیار. حجاب یعنی حیا وجوانمردی و آزادگی وبصیرت. · شهید:خواهرم سرخی خونم را به سیاهی چادرت به امانت داده ام · یک گل خوش رنگ ویک گل خوشبو از خس و خاشاک پنهان می کند رو · · کس غنچه نهان شده دربرگ را نچید از بی حجابی است اگر عمر گل کم است · پدرم گفت:که ای دخت نکو بنیادم زلف بر باد مده تا مدهی بر بادم زن باید مثل خورشید باشد که هفت رنگ زیبایش را به نمایش نمی گذارد. برچسبها: حجاب
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:55  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
آری همه دوست دارند مثل کودکان بی ریا و خالصانه خدا را عبادت کنند. مثل کودکان وابستگی به دنیا نداشته باشند و آزاد و رها از قید دنیا باشند. مثل کودکان راستگو و صادق باشند. مثل کودکان بسازند اما دلبسته و دلداده آن نباشند. مثل کودکان پاک و بی گناه باشند. مثل کودکان برای همه دعا کنند. مثل کودکان پیش درگاه الهی عزیز ودوست داشتنی باشند. مثل کودکان احترام به بزرگان بگذارند. برچسبها: کودک فرشته می ماند
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:53  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
طراوت زودگذر مهران از کنار باغچه رد می شد اما گل قرمز رنگ که از همه بیشتر قد کشیده بود و تن نازی می کرد ،حواسش را پرت کرد . وارد باغچه شد گل را چید همان لحظه گل به خاطر این حُسنِ انتخاب نگاهی غرور آمیز به سایر گلها کرد و رفت... مهران گل را داخل ظرف آب گذاشت وبه خانه برد چند روزی گل طراوت داشت اما یک گل دیگر جای او را گرفت و مهران گل قبلی را از آب بیرون آورد و از پنجره پرت کرد گل اتفاقا پیش گلدان خودش افتاد سایر گلهای باغچه نگاهی عبرت آموز کردند که تا طراوت داشت..... برچسبها: داستان کودکان
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:50  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
خدایا دنیای بدون تو بازی مکرری است که حتی کودکان هم دوست ندارند. خدایا تو می دانی اگر رهایم کنی چه می شوم پس هیچ گاه رهیایم مکن. خدایا ببخش اگر کمک از تو خواستم و تشکر از دیگران کردم. خدایا تو خودت می دانی که ما راه را گم کرده ام پس راه نشانم بده خدایا من تو راگم کرده ام تو که مرا گم نمیکنی. خدایا چقدر سخت است که کسی را کمک کنی واو تورا رها کند پس مرا ببخش خدایا بدی دیدن از کسی که نیکی کردی در حقش چقدر سخت است پس کمکم کن سپاست گویم. خدایا تو مرا درک کن چون کسی مرا درک نکرد. خدایا ما تو را نمی بینیم و بیراهه می رویم خدایا تو که ما را می بینی پس رهایمان نکن. برچسبها: خدایا کمکم کن
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 23:48  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
· دنیای انتظار ما مثل میدان فوتبالی است که همه در روی سکو نشسته اند ونظر می دهند ،دست تکان می دهند وفرمان صادر می کنند ولی در عمل کسی کاری نمی کند پایین نمی اید واز دیگران انتظار کار و تلاش دارند. · گناه کردن مثل ورود به باتلاق است هرچه بیشتر بمانی و دست وپا بزنی بیشتر فرو می روی. · اخلاص نسبت به عمل مثل شماره رمز است برای کارت بانکی .که پول داری اما بدردت نمی خورد مگر با رمز · عمل بی اخلاص در آخرت مثل پول این کشور در کشور دیگر است که ارزش ندارد. · حجاب برای زن مثل پوست برای میوه است که بدون او سریعا فاسد می شود. · توکل برای مومن مثل آب است برای ماهی . · نوافل مثل اضافه کاری است که اگر انجام دادی مزد می گیری وگرنه خیر. · دین مثل کتابچه لوازم برقی است که سازنده ان می گوید: قبل از استفاده مطالعه شود. · عمل باقصد قربت مثل صفر جلو ی یک است وعمل بی قصد قربت مثل صفر پشت یک است. · 10 000000000000001 · نیازما به خدا مثل نیاز ما به اکسیژن است که نمی فهمیم آمّا بهره می بریم. · امام مثل پدر است که از هر چه ظلم به او کنی باز هم هواتو را دارد. · احترام به والدین مثل چک است که حتمن باید پاس شود و ربطی به خوبی و بدی فرد ندارد. · شهادت خرید سهام یک شرکت خدایی است که تا همیشه سود کلان می دهد. · ماه رمضان مثل یک دوره بهبود توسط سازنده صنعت است که در آن دوباره به تنظیمات اصلی کارخانه بر می گردد. · فرزند مثل یک نهال است که اگر خوب بزرگش نکنید جز میوه فاسد انتظار نباید داشت. · برای مردم از درختی کمتر نباشید که از سایه اش ،از میو ه اش،شاخه اش،از چوبش و... همه استفاده می کنند. · نماز مثل شربتی است گوارا که اگر به موقع محقق نشود دیگر لذت بخش نیست. · زندگی انسان شبیه نوار قلب است که باید بالا و پایین داشته باشد وگرنه خط ممتد و صاف دال بر مرگ است. · زیارت مثل سفر به یک باغ بهشتی است که هر چه توانایی داشته باشی بهره می بری. · قران شبیه خورشید است که هر کس به اندازه وسعت وجودی خود از آن بهره می برد. · مومن مثل خورشید است که وقت رفتن مردم منتظر برگشت او هستند. · اعتقاد عینکی است برای خوبی ها را دیدن . · خوبی کردن مهم نیست در مقابل خوبی ها را دیدن. · غیر خدا هر جا خواستی دلت را ببندی یادت باشد گره کور نزن چون یا بازش می کنی یا می کنند. برچسبها: جملات ادبی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:17  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
دوستان ما و داستان ما!! تازه داشت سال 59به نیمه دوم می رسید که دشمنی تا دندان مسلح به خاک شیر پرور و دشت رادمردان آریا حمله کرد . گربه ای بود در مصاف پلنگ، اما با نامردی و با کمک از دیو صفت ها حمله کرد هنوز چند صد متر حرکت نکرده بود و پا در بیشه شیر ننهاده بود که جهان آرا با گردان کم خود ولی غیرت لشکری آنها جلو دیو را صد کرد.آن روز شب نشده بود که خبر به هر کوی وبرزن رسید که : ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود می بری و زحمت ما می داری آری آن شب تا آمد صبح شود هزاران شیرمرد از کوچه و بازار و شهر ودهات برخاستند وهمدل وهمراه هم، مردانه حرکت کردند. همت که تازه 24سال داشت معلمی را رها کرد واز شهرضا رهسپار جنگ شد تا خانمان فدای دین کند وجان بدهد امّا شرفش را ابداَ. مهدی زین الدین که متولد تهران بودوحدوداَ20سال داست از قم که تازه ساکن شده بودند حرکت کرد مردانه ایستاد تا جان اهدا نمود اما وطن به غیر هرگز. باقری که بعداَجوان ترین فرماده جنگ شد 24بهار بیشتر ندیده بود که دنیای ذلت بار را بر مرگ سرخ ترجیح داد ودشمن را بیرون راند. باکری از دیارترک ها، آذربایجان بایاختی 26سال مزه زندگی را نچشیده بود که گفت :من در خانه بنشینم و خاک وطنم در دست نامردها باشد هیهات، باید لباس رزم پوشید ولورنگ ارغوان بگیرد ولی دشمن را با بی آبرویی بیرون کنم. خرازی از شهر اصفهان بپا خواست تا اول دستش را در طلاییه نثار کند وسپس جانش را در کربلای 5فدا این وطن ولایی کند وهزاران غیور مرد دیگر که با خداحافظی آخر ،داغ بر جگر مادران نهادند و اشک کودکان خویش را نظاره کردندو کوچه های خویش را بی مرد رها کردند تا دیگر کسی نتواند گوشه چشمی به ایران کند. آری آن روز تنها خاک این کشور ولایت مدار به دست دشمن افتاده بود که اینگونه قیام می طلبید، همت می خواست و نیرو طلب می کرد . کاش آنها بازهم زنده بودند کاش مغز مطهری با خاک زمین آشنا نمی شد تا الان راه را پیدا کنیم ،کاش تفکرات بهشتی ها در خاک کشمیری ها مدفون نمی شد تا از قافله عقب نمانیم کاش رجایی بود تا باهنر عمل می کرد. اما امروز که دشمن تا داخل اتاق خواب،گوشی وتلوزیون ومغز جوانان ما و کتابهای ما،همه چیز ما وارد شده خیمه زده چه باید کرد چگونه باید قد علم کرد ،چگونه باید با غیرت برخواست بی شک می طلبد بازهم مردانه قیام کنیم تا با ذلت نمیریم.
و اما بازهم با این ستارگان می شود راه را پیدا کرد. برچسبها: یار ان دیار آشنایی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 18:14  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
|