شکایت بی جا

 

گرمای آفتاب همه را به سوی سایه روانه می کرد.امّادر این گرما مردی سوار بر شتر آب بر صورت می ریخت واسراف می کردوآب را نثار کویر می کرد و طی مسیر می کرد.کمی جلوتر از شتر پیاده شد کوزه آب رابرداشت وبالای سر برد امّا امان از یک قطره آب.با عصبانیت کوزه رابر زمین نهاد و شروع کرد از خدا شکایت کردن!خدایا چرا من؟چرا بی آبی؟این گرماومن!؟خدایا چرا لطفی نمی کنی!مگر من چه کرده ام!

وخدا را مقصر اسراف خود می دانست  و با لگد بر کوزه بی آب زد که ناگاه همه آب کوزه بر زمین کویر ریخت و کویر آبی نوش جان کرد.ولی او مات ومبهوت مانده بود... کمی بعد خدا بارانی فرستاد ولی او ظرفی نداشت که آب نگه دارد...

 

خدا را مقصر اعمال خود نکنیم وبا عصبانیت کار خودرا خرابتر نکنیم


برچسب‌ها: لطف خدا, شکایت بی جا
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 20:39  توسط میثم آقایی سمیرمی  |