+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:55  توسط میثم آقایی سمیرمی  | 

کودکان یاد می گیرند

کودکان یاد می گیرند

محسن ومجید هم بازی هم بودند، یک روز درحالی که  توی کوچه باهم گِل بازی می کردندوسرگرم بازی بودند ،محسن گفت:مجید میدونی آدما میتونند دروغ بگن و اصلاَ بد نیست!وبینی آدم دراز نمی شود.!

مجید :نه؟ دروغ گو دشمن خداست.امّا محسن گفت :دیروز پدرم در خانه بود ولی پشت تلفن می گفت: الان توی جاده ام فردا که آمدم توی شهر سری بهت می زنم.

مجیدبعد از تعجب گفت:محسن جان  تو می دونستی آدم میتونه زیر قولش بزند و کار خیلی بدی هم نیست.!؟

محسن باتعجب گفت:نه!

 مجید:بابای من دیروز قول داد که مرا ببرد پارک امّا نبرد.

محسن و مجید به این نتیجه رسیدندکه.....

( آدم می شودهم دروغ بگوید وهم زیر قولش بزند!!!)


برچسب‌ها: کودکان یاد می گیرند

برچسب‌ها: کودکان یاد می گیرند
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:11  توسط میثم آقایی سمیرمی  | 

تأخیر استاد

ساعت هنوز  14نشده بود که زمزمه نیامدن استاد بلند شد اونهم توسط بچه شیطون کلاس بابک.شیطنت شروع شد.که علی رو به همه گفت:بابا هنوز موقع آمدشون نشده. بازهم بازی ادامه پیدا کرد تا ساعت از14گذشت .وکلاس از حالت خود خارج شد یکی روی میزاستاد رفته بود ؛یکی جای استاد نشسته بود،یکی بالا می پرید، یکی می دوید.که نادر وبابک گفتند :دیدید گفتیم استاد نمی آید ،ما که رفتیم خونه،و واقعاَ بی خیال استاد کیف رابرداشتند وراه خونه را در پی گرفتند ،بقیه بچه هاهم روی صندلی ها نشستند چون علی مبصر کلاس سفارش کرد که همه آرام باشند و استاد می آید.انگار نه انگار باز هم شروع به بازی واذیت همدیگر کردند.امّا علی کتاب را باز کرده بود وقلم در دست آماده تدریس استاد بود که می آید وگاهی هم سری به سالن می زد و از حضور استاد اطلاعی کسب می کردکه ناگهان با کمی تأخیر استاد آمد در حالی که نادرو بابک رادیده بود که در حال فرار بودند و بچه ها را که فقط جسمی در کلاس داشتند وهیچ کس مشقهای خود را ننوشته بود با اینکه وقت زیادی داشتند اما استاد با گرمای خاصی علی را در بغل گرفت که در غیاب او کارها را انجام داده بود وآگاهانه و با انجام تکالیف منتظر بوده 
برچسب‌ها: تأخیر استاد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:6  توسط میثم آقایی سمیرمی  | 

غرور بی جا؛فریب دنیا

نادر بچه شیطونی بود که جز اذیت در خانه ومدرسه کاری بلد نبود.یک روز باباش که خیلی دوسش داشت یک جایزه خرید و داد آقا معلم که بهش بدهسر کلاس . شاید خوب بشه .امّا وقتی اون سر کلاس جایزه گرفته دیگه غیر از اذیت بچه ها را توی مدرسه و خواهرش را توی خونه سرزنش می کرد که من شاگرد اول کلاسم و درس خونمو جایزه حقم بوده  ولی شما ...

قصه خیلی از ما آدمها سر گذشت همین نادر است که غرور اونو گرفته بود و فکر می کرد اینها حقش است.!


برچسب‌ها: غرور بی جا؛فریب دنیا
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:5  توسط میثم آقایی سمیرمی  | 

دروغ اول

تلفن زنگ زد. زینگ زینگ زینگ ...

مجید کتاب فارسی را رها کرد وتلفن را برداشت.

الو الو بفرمایید

مجید جان بابات هست ؟گوشی را بهش بده دستت درد نکنه پسرم

امّا بابا از آنطرف  با دوتا دست اشاره می کرد بگو نیست نیست رفته بیرون...

مجید نمی دونست چی بگه مات مونده بوده، دست وپاش را گم کرده بود گفت:عمو عمو بابام می گه نیستم رفتم بیرون بیرون خونه...

آره آدم ذاتا با دروغ مخالف است امّا بزرگترها بچه ها را می کنند چوپان دروغگو  افشین کلک و بهزاد حیله و...


برچسب‌ها: دروغ اول
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:4  توسط میثم آقایی سمیرمی  | 

تغییر بی دلیل

 در حالی که من تازه از مسجد می آمدم بیرون فرزین را توی کوچه دیدم.خیلی خوشحال شدیم ودو تایی همدیگر را توی بغل گرفتیم. آخه اون دوست دوران دبستان من بود که با سفر پدرش به  تهران رفته بود.راستش را بخوایید اول اون را نشناختم چون خیلی فرق کرده بود مدل موهاش تیفوسی بود با یال وکوپال گره زده؛ وعینک زایس زده بود؛یک صلیب هم به گردنش ؛کرم ضد آفتاب دکترژیلا زده بود و ادکلن تگزاس، یک حلقه طلا و یک مچ بند عجیب به دستش ؛ زیر ابرو هاش را ...!شلوارتنگ با کفش...آنقدر فرق کرده بود که شاید جز من کسی توی محله اون را نشناخت.پرسید کجا بودی ؟گفتم :مسجدی که با هم تکبیرها را می گفتیم و... گفت یک سوال بپرسم ناراحت نمی شی؟ گفتم :بگو امّا معلوم بود از اون سوالات است که گفت:یک دلیل حسابی واسه نماز خوندن بیار؟

تعجب کردم نه از سوالش از اینکه اینها را غرب بی دلیل پذیرفته اما از دین دلیل می خواهد!!!


برچسب‌ها: تغییر بی دلیل
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:3  توسط میثم آقایی سمیرمی  | 

تحمل خلاف

علی صبح زود آماده شده بود تعطیلات آخر هفته را پیش خانواده باشد به ایستگاه نرسیده بود که یک ماشین جلوش وایساد

-داداش ما میریم کرج می خای بیا

-دستون درد نکنه متشکرم،سوار شدخوشحالی اون بیشتر شد وقتی دید که2تا از همکلاسی دانشگاهش با اون همسفراند. چیزی نگذشت که دو نفر جلو آهنگ گذاشتند ومشغول حرف زدن شدند ولی علی خودش را می خورد تازه متوجه شد که سرعت زیاده و راننده سبقت غیر مجاز می گیره و...

علی گفت: آقا آقا آقا من همین جا پیاده می شوم.

-چرا؟هنوزکه نرسیدیم!.خوشت نیومد بفرما و زد کنار!

- آقا کمی بیشتر دقت کن؛خدایی نکرده مشکلی پیش میادا.

چند دقیقه بعدعلی سوار یک ماشین دیگه شد ودلش واسه رفقاش که با اون موافق بودند امّا تحمل را ترجیح دادند می سوخت که آقای راننده بعد از زدن راهنما زد روی ترمزو کشید کنار!

-چیشد ؟چیشد؟؟ بعد با یک نگاه فهمید که ماشینی که ازش پیاده شده بود چپ کرده و همه مرده اند درحالی که اشک می ریخت می گفت :کاش پی حرف رفته بودی آقا کاشکی...



برچسب‌ها: تحمل خلاف
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:3  توسط میثم آقایی سمیرمی  | 

 

کودکان با صفا

از کنار  پنجره به درون کوچه نگاه می کردم. دیدم علی بستنی نیم خورده خود را که کسی نمی خورد به مجید تعارف جدی می کند ومجید هم از لواشک کمی که داشت به علی داد.با هم بازی می کردند که دیدند پیرمردی از یکی از خانه ها بیرون آمد در حالی که می خواهد گونی سنگینی را بر دوش خود بگذار. ولی کمی قدرتش و سنگینی کیسه اجازه کا ر نمی دهد ؛علی بازی را با جمله استوپ استوپ رهاکرد و باهم به کمک پیرمرد رفتند ولی بازهم نشد درحالی که چند جوان درشت هیکل بالای کوچه ایستاده بودند ولی...

فهمیدم که ما ذاتاَ مهربانی ولطف را دوست داریم
برچسب‌ها: کودکان با صفا
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:2  توسط میثم آقایی سمیرمی  | 

دشمنان دوست نما

دوستان بی دین مثل بچه های شطرنج باز هستند اول میگوند بیا ،بازی را یاد بگیر؛ بیا من کمکت می کنم یادت میدهم ،بیا...

ولی تا یاد گرفتی تورا وارد یک بازی میکنند که آخرش جز کیش و مات تو نیست.

ساسان که دیگه هیچی واسه باختن نداشت و عمر و جوانی و زندگی وکار و سلامتی را از دست داده بود و حتی نای ایستادن نداشت و به دیوار گلی تکیه داده بود وآرزوی مرگ میکرد وقتی اینها را بهش گفتم  می گفت:جون دوتایی راست میگویی، دفعه های اول   رفیقام منو  مجانی تو محافل مواد و دود بردند و دادند وکشیدم امّا دفعه های بعد گفتند باید پول بیاری ولو از.....
برچسب‌ها: دشمنان دوست نما
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:0  توسط میثم آقایی سمیرمی  | 

ü  مثل خورشید باش که اگر خواهی نتابی نتوانی.

ü  مثل خورشید باش که گرمای وجودت رابه همه دورونزدیک کوچک وبزرگ برسانی.

ü  مثل خورشید باش که به همه عنایت دارد مگرکسی خودمانع شود.

ü  مثل خورشید باش که همه را به مقداروسع وجودیشان اکرام می کند.

ü  مثل خورشید باش حتی با وجود ابروغبارغلیظ لطف خودرا از دیگران دریغ نمی کند.

ü  مثل خورشید باش که همه برایش یکسانند چه سیاه چه روشن.

ü  مثل خورشید باش که انان که بتو پشت کنندتابرگردند بی درنگ تو انان راشرمنده ی الطافت میکنی.

ü  مثل خورشیدباش که مردم بارفتنش به امیددیدنش میخوابند.

ü  مثل خورشید باش که مردم بابودنش تلاش برای زندگی وبانبودنش درآرامش اند.

ü  مثل خورشید باش که بدون هیچ چشم داشتی مایه پیشرفت وتکامل دیگران است.

ü  مثل خورشید باش باصفاومایه ی امیدمردم که زندگی رابااوشروع می کنند.

ü  مثل خورشید باش که اگرهمه ی مردم سقف برافراشتند یاهمه روبه اوکنند برای اوفرقی نمی کند.

ü  مثل خورشید باش که خود را برای دیگران می سوزاند ولی به آنان کمک می کند.


برچسب‌ها: مثل خورشید
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:0  توسط میثم آقایی سمیرمی  |