|
کودکان با صفا از کنار پنجره به درون کوچه نگاه می کردم. دیدم علی بستنی نیم خورده خود را که کسی نمی خورد به مجید تعارف جدی می کند ومجید هم از لواشک کمی که داشت به علی داد.با هم بازی می کردند که دیدند پیرمردی از یکی از خانه ها بیرون آمد در حالی که می خواهد گونی سنگینی را بر دوش خود بگذار. ولی کمی قدرتش و سنگینی کیسه اجازه کا ر نمی دهد ؛علی بازی را با جمله استوپ استوپ رهاکرد و باهم به کمک پیرمرد رفتند ولی بازهم نشد درحالی که چند جوان درشت هیکل بالای کوچه ایستاده بودند ولی... فهمیدم که ما ذاتاَ مهربانی ولطف را دوست داریمبرچسبها: کودکان با صفا
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:2  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
|