|
دروغ اول تلفن زنگ زد. زینگ زینگ زینگ ... مجید کتاب فارسی را رها کرد وتلفن را برداشت. الو الو بفرمایید مجید جان بابات هست ؟گوشی را بهش بده دستت درد نکنه پسرم امّا بابا از آنطرف با دوتا دست اشاره می کرد بگو نیست نیست رفته بیرون... مجید نمی دونست چی بگه مات مونده بوده، دست وپاش را گم کرده بود گفت:عمو عمو بابام می گه نیستم رفتم بیرون بیرون خونه... آره آدم ذاتا با دروغ مخالف است امّا بزرگترها بچه ها را می کنند چوپان دروغگو افشین کلک و بهزاد حیله و... برچسبها: دروغ اول
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 19:4  توسط میثم آقایی سمیرمی
|
|